تبليغاتX
نا خواسته!


نا خواسته!





















ستون های بتنی طوری توی زمین فرو رفتن که انگار هیچ وقت قرار نیست از جاشون تکون بخورند و من به پشتوانه ی همین باور محکم روشون ایستادم ولی اگه بریزن...

خیسیه صورتم و باد...

احساس سرما می کنم...

نمی دونم شدت بارون زیاد شده یا...

توی تاریکی از این بالا روشنی خونه ها تا اون ته تها پیداست

ماشین ها با سرعت رد میشن.چراغ ها توی این تاریکی راه رو نشونشون میدن ولی با این حال بازم بعضی ها اشتباه می پیچن..راه های فرعی توی بزرگراه خیلی دقت می خوان آدم باید کلی راه رو دور بزنه...ولی برگشتن..حماقته..تو این تاریکی ریسکش خیلی بالاست به قیمت نابودی آدم تموم میشه..اما.. کاش یه وقت ها می شد برگشت..

با دست هام صورتم رو خشک می کنم

عجیبه!دست هام هنوزم خیلی گرمن...

تا اون ها هم یخ نکردن باید برگردم..

داره دیر میشه..

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط صنم | |


Design By : Night Skin