تبليغاتX
نا خواسته!


نا خواسته!





















و گذشته...

و من عاشق  کودکیم بودم

و من خدایی داشتم که توی بغلش آروم می گرفتم

ومن کنار خانواده ای که بزرگترین دغدغه شون انسانیت بود  لحظات خوبی داشتم که هرگز از یادشون نخواهم برد

و من عاشق کتاب قصه ها ی مادر بزرگ شدم چون اولین کتابی بود که کلاس اول بهم هدیه دادن و شدم شیفته ی کتاب

و من و چشمام  هرگز به رفتن آدم هایی که دوستشون داشتم و دونه دونه داشتن از پیشم می رفتن عادت نکردیم

و من با بچه هایی آشنا شدم که در کنارشون خدا از همیشه نزدیک تر بود

و من عاشق شازده کوچولوو دنیای اگزوپری شدم

و من دوستان خوبی داشتم

و من خواهر کوچولویی پیدا کردم که نمی دونم اگه واقعا خواهرم  بود اینقدر دوسش داشتم یا نه

و من تولد 18سالگیم رو که فکر می کردم خاص ترین روز دنیاست  بی هیاهو در خلوت خودم  جشن گرفتم

و من با قانون شماره ی (1) دنیا آشنا شدم:هر چیزی می تونه برای تو خیلی خاص باشه و فوق العاده ولی یادت نره..این نظر تو نه دیگران

و من اون روز ها برای همه نوشتم که: چون این روز ها چون هیچ مغازه ای نیست که دوست بفروشد همه بی دوست مانده اند..تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن

و من روز ها ی سختی رو گذروندم که فکر می کردم سخت تر از اون ها امکان نداره

و من با قانون (2) دنیا آشنا شدم: عدالت مال خداست نه آدم هاش...وفا و مهربونی و صداقت رو هم  تنها از اون بخواه

و من با وجود خراب کردن کنکورم  قبول شدم

و من تازه فهمیدم که دانشگاه یعنی   مدرسه ای بزرگ تر!

و من این بار با ید دوری خواهر کوچولوم رو تحمل می کردم

و من با آدم ها ی هیجان انگیزی آشنا شدم که واقعا دوسشون داشتم

و من...

و من دو باره از صفر شروع کردم

و من لحظات نابی رو تجربه کردم

و امسال...

و من هنوزم همون کودکم

و من هنوزم عاشق خدا و خانواده و دوستامم

و من هنوزم به نیستن آدم هایی که دوسشون دارم عادت نکردم

ومن هنوزم عاشق دنیای شازده کوچولوام گرچه دیگه دلم نمی خواد اهلی بشم..

ما همیشه رسم داریم که شب تولدمون همه حلقه هامون رو توی شمع میندازیم و آرزو می کنیم.

و من دیشب دیگه  شمعی فوت نکردم ولی برای همتون -واقعا دونه دونه تون- از خدا بهترین ها رو خواستم

و من امروز یکی از تلخ ترین سال های زندگیم رو به پایان بردم....

و من امروز ........... نا خواسته وارد دهه ی سوم زندگیم شدم........

نوشته شده در شنبه 21 آذر1388ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط صنم | |

 - موهام رو مرتب میکنم

صدای ضربان قلبم رو می شنوم

دست هام کمی می لرزند

دوباره خودم رو توی آینه نگاه می کنم

ای بد نیست..کاش...

در کشو رو باز می کنم

نه بهتر خودم باشم

 بوی نم بلوزم!گرممه

بعد از این همه سال....

 

 

- برخورد های سرد

حرف هایی از بی وفایی تو و وفای..

کنایه های واضح

لبخند های تلخ

قه قهه هایی از سر بغض

سکوت...

عذر خواهی

نه توجیه..نه توضیح

نه جایی برای پناه..نه حرفی برای دفاع

محاکمه بی شاهد و...

احساس می کنم روی یک قالب یخ ایستادم

دیگه تپشی در کار نیست

بی خوابی....

 

- یک مکالمه ی طولانی

تکرار...

آغوشی که توش آروم میگیری

حرف هایی خوشایند از سر محبت..

نه...از سر لطف

دیگه نمی خوام بشنوم

اعتراف....

تلخ بود... خیلی تلخ

سکوت...

تموم شد

 

- اتفاقی افتاده؟

نه!واسه چی؟

خوبم...

لبخند!.....

نوشته شده در یکشنبه 24 آبان1388ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط صنم | |

ستون های بتنی طوری توی زمین فرو رفتن که انگار هیچ وقت قرار نیست از جاشون تکون بخورند و من به پشتوانه ی همین باور محکم روشون ایستادم ولی اگه بریزن...

خیسیه صورتم و باد...

احساس سرما می کنم...

نمی دونم شدت بارون زیاد شده یا...

توی تاریکی از این بالا روشنی خونه ها تا اون ته تها پیداست

ماشین ها با سرعت رد میشن.چراغ ها توی این تاریکی راه رو نشونشون میدن ولی با این حال بازم بعضی ها اشتباه می پیچن..راه های فرعی توی بزرگراه خیلی دقت می خوان آدم باید کلی راه رو دور بزنه...ولی برگشتن..حماقته..تو این تاریکی ریسکش خیلی بالاست به قیمت نابودی آدم تموم میشه..اما.. کاش یه وقت ها می شد برگشت..

با دست هام صورتم رو خشک می کنم

عجیبه!دست هام هنوزم خیلی گرمن...

تا اون ها هم یخ نکردن باید برگردم..

داره دیر میشه..

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط صنم | |


Design By : Night Skin